محل تبلیغات شما



میشل_فوکو (مراقبت_و_تنبیه)


در پایانِ سده‌ی هجدهم، شکنجه به منزله‌ی بقایایِ بربریتِ عصری دیگر تقبیح شد: نشانه‌ی وحشی‌گری‌‌ای که به منزله‌ی امری گوتیک‌‌ [منظور خشن و تلطیف نشده است] تقبیح می‌شود. درست است که روشِ شکنجه خاستگاهی دور دارد، و به انکیزیسیون و حتّی بدونِ شک به دورتر از آن، به تعذیب‌هایِ بردگان بازمی‌گردد. اما شکنجه در حقوقِ کلاسیک یک ردِّ پا یا لکّه‌ای به جا مانده از گذشته نیست. شکنجه در سازوکارِ پیچیده‌ی کیفری جایگاهی دقیق دارد، سازوکاری که در آن، آیینِ دادرسی از نوعِ گرفتنِ اقرار با فشار و شکنجه با عنصرهایِ طریقه‌ی اتهامی تقویت می‌شود؛ سازوکاری که در آن، اثباتِ کتبی [حکمِ قاضی] نیازمندِ اثباتِ شفاهی [اعتراف تحتِ شکنجه] است؛. سازوکاری که در آن، رویِ هم رفته مسئله عبارت است از تولیدِ حقیقت با رویه‌ای متشکل از دو عنصر: عنصرِ تحقیقاتِ مخفیانه از سویِ مقام‌هایِ قضایی، و عنصرِ عملِ آیینیِ متهم. بدنِ متهم، بدنِ سخنگو [شهادت‌دهنده]، و در صورتِ وم بدنِ دردمند، چرخ‌دنده‌ی این دو سازوکار را تأمین می‌کند؛ از همین رو مادامی که نظامِ تنبیهیِ کلاسیک از سرتاپا دوباره ارزیابی نشود، انتقادهایِ ریشه‌ایِ بسیار اندکی بر شکنجه وجود خواهد داشت. اغلب اندرزهایی ساده برایِ احتیاط‌کاری داده می‌شود: شکنجه ابزاری خطرناک است برایِ رسیدن به شناختِ حقیقت؛ بنابراین قضّات نباید نسنجیده به آن متوسّل شوند. هیچ چیز دوپهلوتر از آن نیست. مجرمانی وجود دارند که برایِ کتمانِ جرمِ حقیقی، از نیرو و استحکامِ کافی برخوردارند.؛ بی‌گناهانِ دیگری نیز هستند که زیرِ فشارِ شکنجه‌ها وادار به اعتراف به جرم‌هایی می‌شوند که هرگز مرتکب نشده‌اند..

در دورانِ کلاسیک، اغلب به قضّات سفارش می‌شد که در موردِ متهمِ مظنون به جرم‌هایِ بسیار سنگین، اگر به قدرتِ کفایت از ارتکابِ جرم توسطِ او یقین دارند، اقدام به شکنجه نکنند چون در صورتِ مقاومتِ مظنون در برابرِ شکنجه، دیگر قاضی حقِ دادنِ حکمِ مرگ را نداشت، هرچند مظنون سزاوار چنین کیفری بود. چون قاعده‌ی بازی چنین بود که اگر متهم پایداری می‌کرد و اعتراف نمی‌کرد، قاضی مجبور بود از او رفع اتهام کند و تعذیب‌شده قمار را بُرده بود می‌توان در پسِ جست‌وجویِ مصرّانه و ظاهری برایِ دستیابیِ سریع به حقیقت، سیستمِ قاعده‌مندِ آزمون را در شکنجه‌ی کلاسیک بازیافت؛ مصافی جسمانی که می‌بایست حقیقت را تعیین می‌کرد: اگر عذاب‌دیده مجرم باشد دردهایی که شکنجه بر او تحمیل کرده ناعادلانه نیست، اما اگر عذاب‌دیده بی‌گناه باشد باز هم شکنجه نشانه‌ی برائتِ او است!

جست‌وجویِ حقیقت از طریقِ شکنجه راهی است برایِ پدیدار کردنِ یک نشانه، مهم‌ترین نشانه: اعترافِ مجرم؛ اما همچنین یک نبرد است و پیروزیِ یکی از رقیبان در برابرِ دیگری [در مبارزه‌ی متهم در برابرِ قاضی-پادشاه] حقیقت را طبقِ آیینِ قضایی تولید می‌کند. در شکنجه برایِ گرفتنِ اعتراف، هم تحقیق وجود دارد و هم جنگِ تن‌به‌تن. گویی در شکنجه، عملی تحقیقی و عنصری تنبیهی در هم می‌آمیزند. و این پارادوکسی قابلِ توجه در شکنجه است. در واقع، هنگامی که در محاکمه، کیفرهایِ کافی موجود نیست، شکنجه شیوه‌ای است برای تکمیلِ اثبات.


قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، برای شورای نگهبان وظایف متعددی را بر شمرده است. عمده این وظایف به طور مشترک بر عهده فق‌ها و حقوق­دانان است و تعدادی دیگر، وظایف اختصاصی فق‌ها می‌باشد. از میان مجموعه وظایف شورای نگهبان، سه مورد نظارت بر قانون­گذاری»، تفسیر قانون اساسی» و نظارت بر انتخابات» دارای اهمیت بسیاری هستند و مباحث زیادی نیز در خصوص هر کدام وجود دارد. نخست، این سه وظیفه مهم شورای نگهبان را مورد مطالعه قرار می‌دهیم و در پایان، فهرستی از سایر وظایف شورا ارائه می­شود:
۱ ـ نظارت بر قانون­گذاری
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، نظارت بر قوانین و مصوبات را بر عهده شورای نگهبان قرار داده است. در این خصوص مباحثی قابل طرح است که در ادامه خواهد آمد.

۱ ـ ۱ ـ ضرورت نظارت بر قانون­گذاری
فلسفه نظارت بر قوانین و مصوبات در دو مسئله پاسداری از شریعت» و قانون اساسی» نهفته است. در مورد مسئله نخست باید گفت: اصولاً نظام‏های ی از یک جهت بر دو قسم هستند؛ در بعضی نظام‏ها مشروعیت فقط از آرای عمومی نشأت می‏گیرد، که قانون­گذاری در این گونه حکومت‏ها بر اساس خواست مردم صورت می­پذیرد و هیچ چیز دیگری به غیر از آرای عمومی مبنای قانون گذاری نخواهد بود.

بعضی دیگر از نظام‏ها مکتبی و عقیدتی هستند که در این جوامع، مردم با پذیرش آزادانة مکتب، در حقیقت اعلام می‏کنند که می‏خواهند همه چیز خود را بر اساس مکتب پایه­ریزی نمایند. جمهوری اسلامی ایران نیز یک نظام مکتبی است و مردم ایران در همه­پرسی دهم و یازدهم فروردین سال ۱۳۵۸، شکل حکومت خود را جمهوری اسلامی» اعلام کرده‏اند. جمهوری اسلامی؛ یعنی این‏که جمهور مردم خواسته‏اند که قوانین اسلام بر آنان حکومت نماید. همچنین بدان معناست که شکل حکومت به صورت جمهوری و ماهیت آن اسلامی باشد.


فاطمه صادقی؛ آن‌چه بود، آن‌چه نبود/ نیکو سرخوش

دیگر نمی‌توانیم بگوییم فاطمه صادقی کیست یا چیست اما می‌توان زمزمه‌ای را شنید گویی کسی سخن می‌گوید و دستی نامرئی زیر تصویر او می‌نویسد: این فاطمه صادقی نیست»

 

 

 

نیکو سرخوش:

 

گزاره‌ها از کلمه‌ها، جمله‌ها و قضایا متمایزند، آن‌ها به‌هیچ‌رو با کلمه‌ها، جمله‌ها و قضایا یکی نیستند: دیالکتیکِ جمله‌ها همواره تابع تناقض‌ است، ولی گزاره تابع اصل کمیابی»‌ است. گزاره انتشار تکینگی‌ها و نقاط تکین در فضایی متناظر است. گزاره انباشت می‌شود، گزاره تکرار می‌شود هر چند آن‌چه را  تکرار می‌کند چیز دیگری» است. گزاره ثبت شده است اما رؤیت‌پذیر نیست، گزاره بی‌واسطه قابل دریافت نیست و همواره جمله‌ها و قضایا آن را می‌پوشانند. آن‌چه دیده می‌شود هرگز در آن‌چه گفته می‌شود قرار نمی‌گیرد (نظام نور از نظام زبان تفکیک‌پذیر است). باید پاسنگ گزاره را صیقل داد و کشف کرد، حتا ساخت و ابداع کرد. جملات به سوژه‌ی بیان ارجاع می‌دهند به من» به منزله‌ی آغازگر جمله. حال آن‌که گزاره به یک ناشخص به کسی سخن می‌گوید» ارجاع می‌دهد. پس باید کلمه‌ها، جمله‌ها یا قضایا را شکافت و بازکرد تا گزاره‌ها را از آن‌ها استخراج کرد، آن‌هم با ترسیم منحنی تراگذرندگی» از خلال نقاط تکین. فقط کافی است بلد باشیم استخراج کنیم، بخوانیم هرقدر هم که دشوار باشد. رازی وجود ندارد مگر برای آن‌که برملا شود، برای آن‌که خودش را برملا کند. [i]

     آن‌چه آمد بازصورت‌بندی یا کولاژی است از روایت دلوز از گزاره و تفاوت آن با کلمه، جمله و قضیه. بیایم با کمی بازیگوشی گفت‌وگوی جنجالی فاطمه صادقی و شکستن سکوت دست‌کم دو دهه‌ای او در مورد پدرش[ii] را بدل کنیم به کارگاهی برای فهم روایت فوکوـ‌دلوز از گزاره. پس طبق آن‌چه گفتیم دو راه پیش رو داریم یا سروکله‌زدن با کلمات، جملات و قضایا یا استخراج آن چیز دیگر»، به‌عبارتی استخراج و کشف گزاره از زیر تلنبار کلمات، جملات و قضایا. با کلمات و جملات شروع کنیم و خودمان را بسپاریم به دست این میل کلاسیک یا عادت اندیشه یا وسوسه‌ی کمی بدذاتِ یافتن تناقض» درجملات تا ببینیم به کجا رهنمون می‌شویم.

     کسی نیست که در حوزه‌ی ت، علوم اجتماعی و مطالعات ن دستی به قلم داشته باشد یا فعال باشد و نام فاطمه صادقی را نشنیده باشد. فاطمه صادقی را همان‌طور که مصاحبه‌کننده بدان اذعان می‌کند درمقام زنی رادیکال و تاحدی هم ستیزه‌جو می‌شناسند». سخنرانی با لحن حماسی و چاشنی خشم»، کسی که گویی در رفتارش خشم نهفته است». او فارغ‌التحصیل علوم ی است، زنی که خود را یک منتقد» می‌داند. اولین مطلبی که از او خواندم و به سال‌های بسیار قبل یعنی حدود یک دهه‌ی پیش بازمی‌گردد مقاله‌ای است نسبتاً طولانی در نقد نظام پیشین: نظام محمدرضا شاه پهلوی.  در آن مقاله او با رویکردی گی‌ ‌دو بوری به نقد کوبنده‌ی نظام پادشاهی می‌نشیند؛ جزئیات را به‌خاطر ندارم اما ترجیع‌بند مقاله عبارت بود از شاه و فرح در نقش وُدت»‌ها یا همان ستاره‌ـ‌کالاهای عرصه‌ی نمایش و کل داستان حول این کلیدواژه می‌گشت. بعدها نیز مقاله‌ای نوشت در مورد کشف حجاب رضاشاهی و نیز مسئله‌ی حجاب اجباری» پس از انقلاب اسلامی. البته فاطمه صادقی زمان رضاشاه را ندیده است و به‌هنگام وقوع انقلاب نیز دختربچه‌ای هشت یا نه ساله بیش نبوده ‌است و بی‌شک آن ایام را از نزدیک تجربه» نکرده است اما این اهمیتی ندارد زیرا درمقام  یک منتقد و فعال ی‌ـ‌اجتماعی این وظیفه بر گُرده‌اش است تا گذشته را رصد کند، کالبدشکافی و داوری و نقد کند و نهایتاً سیّئات رژیم سابق را برملا کند. هرچه می‌گذرد فاطمه صادقی لبه‌ی تیز انتقادش را به‌سمت حکومت و به‌ویژه به‌سمت اصلاح‌طلبان نیز نشانه می‌گیرد. ازاین‌رو اصلاح‌طلبان و اصلاح‌ طلبی به‌مثابه‌ی یک کل همگن از حملات سهمگین او در امان نماندند. درحقیقت او اصرار داشت نقش دادستانی را ایفا کند که به‌هیچ‌رو کوتاه نمی‌آید و سازش نمی‌پذیرد. در یکی از آخرین سخنرانی‌هایش و در دفاع از حقوق ن، او دوران رفسنجانی، خاتمی و را یک‌کاسه می‌کند و نتیجه می‌گیرد که در تمامی این سه دوره سقفی که بر سر ن قرار گرفته نه سقفی شیشه‌ای» بلکه یک دژ آهنین» است که به‌هیچ‌رو نمی‌توان تَرکی در آن ایجاد کرد و غیره. او این نقش دادستانی یا تفتیشی را جلوتر می‌برد و در میزگردی در رومه‌ی اعتماد[iii] به سعید لیلاز هجمه می‌برد که آیا بچه‌های شما ایران هستند؟» لیلاز پاسخ می‌دهد بله خانم»؛ اما این پاسخ به‌هیچ‌وجه او را قانع نمی‌کند و با سماجت می‌پرسد بچه‌های دوستان‌تان چطور؟» و لیلاز پاسخ می‌دهد من اطلاعی ندارم. [.] شما از من پرسیدید بچه‌های شما ایران هستند گفتم من هرگز به خارج‌رفتن فکر نکردم»؛ اما صادقی کوتاه نمی‌آید و بازجویی ادامه می‌یابد: شما فکر نکرده‌اید، بچه‌های شما هم فکر نکرده‌اند؟»؛ لیلاز: فرزندانم هم همینطور، آن‌ها هم فکر نکرده‌اند». درواقع فاطمه صادقی در اغلب این مقالات، گفت‌وگوها، مناظره‌ها و سخنرانی‌ها می‌کوشد همچون یک شکارچی ماهر از دل جملاتِ رقیب طعمه‌ی خود را بیابد، طعمه‌ی تناقض»، طعمه‌ی بی‌مسئولیتی، طعمه‌ی ریاکاری، طعمه‌ی ناآگاهی، منفعت‌طلبی، ی، پدرسالاری و غیره. و هدف نقد او چیزی نیست جز چیره‌شدن بر این تناقض و افشای هویت» مکارانه‌ی دیگران» و نهایتاً ارائه‌ی تصویری بدیل از نقش و هویت بی‌نقص و بدون ترک و شکاف یک فعال راستین ی، اجتماعی و حقوق ن، فعالی که ریگی به کفش نداشته باشد.

     اما گفت‌وگوی اخیر او در  اندیشه‌ پویا اهمیتی ویژه و تکین می‌یابد، اهمیتی که در دو سطح کاملاً متفاوت می‌توان بدان پرداخت : تحلیل متعارف کلمات یا جملات (به‌سبک فوق)  یا استخراج گزاره‌ها.      دروهله‌ی اول به‌سبک تجربی و به روش خودِ او وارد دعوای کلمه‌ها وجملات می‌شویم که درصورت ورود به چنین دعوایی ضرورتاً تحلیل ما  به چنین مؤلفه‌هایی اشاره می‌کند (تحلیلی که در شبکه‌های اجتماعی بسیار به آن برمی‌خوریم و البته با چاشنی طنز): فاطمه صادقی در این گفت‌وگو صادق نیست، فاطمه صادقی به تناقض‌گویی می‌افتد، فاطمه صادقی پنهان‌کاری می‌کند و کشف این تناقض‌گویی‌ها را بسته‌به گنجایش حافظه»‌ی‌مان می‌توانیم در لایه‌های چندی جست‌وجو کنیم . لایه‌ی اول: او نمی‌خواهد متولی امامزاده» باشد اما در تمام طول گفت‌وگو به بهترین وجه این نقش را ایفا می‌کند: او پدری است که دستور قتل هویدا را داده، [.] ولی ی نکرده». او مردی بوده که می‌توانیم ساده‌زیستی»‌اش را در منش انقلابی او جست‌وجو کنیم، او پدری بوده که کفش‌های اضافی خانواده را به نیازمندان» می‌داده‌ و پدری که هرگز دخترش را کتک» نزده ‌است. تصویر بیرونی از پدر تصویری خشن است اما او به‌عنوان دختر هرگز چنین تصویری ندارد». و نهایتاً فضای ایدئولوژیک قاطعیت انقلابی می‌طلبد» که ظاهراً پدر از آن برخوردار بوده‌ است. پس فاطمه صادقی باوجود ادعای اولیه و به‌شیوه‌ای پارادوکسیکال تمام تلاش خود را می‌کند از پسِ نقش وکالت پدر برآید. شاید این‌ را که صادقی می‌گوید من نمی‌خواهم متولی امامزاده» یا وکیل پدرم باشم باید به‌گونه‌ای فرویدی وارونه تفسیر کرد: او نمی‌خواهد دادستان پدر باشد».

     لایه‌ی دوم: او می‌گوید به‌هنگام انقلاب بچه» بوده است و ازهمین‌رو مدعی است که از گذشته و کارهای پدر بی‌خبر بوده. در ثانی چرا بچه‌های آدم‌های ی باید بدانند که آن آدم کارهایی کرده که اصلاً آنها در جریانش نبوده‌اند».  اما تناقض قضیه در این است که فاطمه صادقی می‌تواند نظام ستمشاهی را تحلیل ‌کند هرچند در آن زمان خردسال‌تر بوده ‌است. و البته می‌توان حدس زد که اگر مشابه این پاسخ‌ها و چنین خاطره‌گویی‌هایی را دیگر» فرزندان در مورد پدرشان بگویند فاطمه صادقی به چه کوه آتشفانی بدل خواهد شد.

     لایه‌ی سوم:  او خود را منتقد» می‌نامد گرچه چند پاراگراف بعدتر می‌گوید من اصالتی به این‌که باید همیشه منتقد باشم نمی‌دهم». از طرفی درمقام یک منتقد و یک فعال ی و اجتماعی می‌گوید: من خیلی علاقه نداشتم درباره‌ی وقایع کردستان بخوانم با این‌که می‌دانم آن مقطع خیلی هم مهم است» و تناقض‌های بی‌شمار دیگری از این دست.  اینک می‌خواهیم ببینیم این نقش ژاندارمی» و جداکرن سره از ناسره برای فاطمه صادقی و برای ما» چه کارکردی دارد و به کجا هدایت‌مان می‌کند: تناقض‌یابی در جملات به دو شیوه قابل تحلیل است: نخست از زوایه‌ی روش و دیگری نتیجه. از زوایه‌ی روش (همان‌طور که دیدید) تحلیلی بسیار ابتدایی و بی‌دردسر است چراکه پیچیدگی‌ها را کنار می‌گذاریم و با ساختن کاسه‌ای از هویت، آتو»هایی را برحسب مفاهیمی چون ی، مردسالاری، منفعت‌طلبی، عدم‌صداقت، پنهان‌کاری و . جمع می‌کنیم و داخل این کاسه می‌ریزیم و به‌طبع شکستن این کاسه ازلحاظ کنش ی بسیار ساده، بدیهی و ضروری خواهد بود و حتا کنشی رادیکال». اما ازلحاظ نتیجه کارکردی دوگانه‌ دارد. ازیک‌سو با ساخت هویتی یکپارچه از دشمنِ فرضی و خباثت‌های او و ازسوی‌دیگر با ساخت هویتی قدسی و بت‌شکنانه از خود که بنابر تعریف رطب خورده‌ای نیست که منع رطب می‌کند، این پیام روشن را به مخاطب ارسال می‌کنیم که گرچه فساد و رانت‌خواری جامعه را آلوده کرده ‌است اما می‌توان به دنبال منجیانی طیب و طاهر بود که دست و دامنی مطهر دارند. بی‌شک مسیانیسم یکی از ده‌ها عارضه‌ی جانبی چنین تحلیلی خواهد بود. درحقیقت فاطمه صادقی همچون خیلی از ما در تمامی این دوران تلاش کرده‌ است که میان شکل یا فیگور و عناوینی چون فعال ی»، فعال حقوق ن»، فعال اجتماعی»، روشنفکر»، فیلسوف»، مترجم» و. یک همگونی (resemblance)  سفت‌وسخت برقرار کند و این عناوین را روی آن فیگور بخیه بزند و این‌همان» کند و هویتی بدون هیچ درز و شکاف فراهم آورد.

     اما گفت‌وگوی فاطمه صادقی در مورد پدرش از ویژگی تکین و کمیابی» برخوردار است و نقطه‌ی عطفی است در گفتار صادقی که به ما این امکان را می‌دهد تا از خلال کثرت کلمات و جملات، پاسنگ گزاره را استخراج کنیم، به‌روشی توپولوژیک منحنی گزاره را از میان نقاط تکین تراگذر دهیم و چیز جدیدی را کشف کنیم که ثبت شده اما رؤیت نشده ‌است». ازاین‌رو باید ساب‌زدن را از همان عنوان گفت‌وگو یا جمله‌ی پدرم خلخالی آنچه بود، آنچه نبود» شروع کنیم به امید آشکارشدن آن چیز دیگر. فاطمه صادقی در تمام طول این گفت‌وگو اطلاعات مهم و رازهای مگویی را در مورد پدر با ما در میان نمی‌گذارد جز چند خاطره از فضای خصوصی خانه و نهایتاً موضع لاادری از فضای عمومی و بیرون منزل پدر. اما درمقابل بیش‌تر از خود می‌گوید. در این گفت‌وگو و در فرایند کشف گزاره درمی‌یابیم که فاطمه صادقی اتفاقاً و برخلاف نظر شایع بسیار صادق است، او پنهان‌کاری نمی‌کند و تناقضی در گفتارش نیست بلکه فقط تلاش می‌کند کار دیگری» انجام دهد: فروپاشی امپراطوری هویت خود.  او پُتکی سنگین برداشته  و به جان هویت به‌ظاهر منسجم خود افتاده ‌است و آن را به تکه‌های خرُدی ریزریز کرده ‌است، تکه‌هایی که دیگر نمی‌توان آن‌ها را به هم چسباند و هویتی بی‌نقص و تروتمیز ارائه داد. او صرفاً می‌خواهد هر آن‌چه را در این دو دهه رشته کرده پنبه کند. او به دفعات می‌گوید من بچه بودم»، بچه‌های آدم‌های ی.»، من خیلی علاقه نداشتم درمورد وقایع کردستان بخوانم»، از نزدیک تجربه» نکرده‌ام، اصلاً صلاحیت ابراز نظر درباره‌ی آن قضایا را ندارم»، اصلاً قرار نیست همیشه منتقد باشم»،  من به‌عنوان یک آدم عادی»، من به‌عنوان دختر اصلاً چنین تصویری را در خانه از پدرم ندارم.»، من آدم ی نیستم». بی‌شک کسی نمی‌تواند در این جملات صدایی حاکی از عدم‌صداقت، پنهان‌کاری یا ریاکاری بشنود. اما صدای ترک هویت را به‌سهولت می‌توان شنید: یک فعال ی بنابر تعریف قرار نیست که نداند و نسبت به گذشته‌ی نه‌چندان دور در کشورش بی‌علاقه باشد، یک فعال اجتماعی یک آدم عادی» نیست بلکه قرار است جست‌وجو کند و رد مسائل مهم ملی و اجتماعی را تا به انتها دنبال کند تا مجبور نشود سکوت اختیار کند، یک فعال حقوق ن قرار نیست صرفاً از حوزه‌ی خانه و فضای خصوصی» چند خاطره‌ی خوش از ساده‌زیستی، احترام پدر به بازرگان، علاقه‌مندی به خاتمی و ماجرای کفش‌ها را بیان کند و در مورد ساحت عمومی» موضع لاادری بگیرد، یک فمینیست غیرپدرسالار» بنا نیست به‌رغم میل باطنی‌اش و صرفاً برای برآوردن خواهش پدر» به خاتمی رای دهد.  پس هویت سابق، پاره پاره شده ‌است. ودر این میان او» پیوسته به ما خاطرنشان می‌کند که من آن» نیستم.  و این اتفاقی است بی‌سابقه و کمیاب در گفتار صادقی. عنوان گفت‌وگو پس از ساب‌خوردن تغییر می‌کند:  فاطمه خلخالی آن چه بود، آن چه نبود». در این نمودار، منحنی جدیدی با وصل‌کردن این نقاط تکین ترسیم می‌شود و قاعده‌مندی دیگری» از دل این جملات استخراج می‌شود. گویی کسی سخن می‌گوید» اما نه صدای آشنا و رادیکال  فاطمه صادقی بلکه صدایی ناشناخته‌، صدای لرزان و شکننده‌»‌ی کسی که لحظه‌ای می‌خواهد حکایت دختربچه‌ای را نقل کند که نمی‌داند در آن زمان چه گذشته و علاقه‌ای هم ندارد و لحظه‌ای دیگر حکایت دانشجوی جوان و رادیکال، لحظه‌ای داستان فردی عادی» و بی‌تفاوت به مسائل ی و اجتماعی(حکایت یک آدم غیری») و در لحظه‌ای دیگر روایت یک منتقد» و او خود را بدل می‌کند به نقاطی تکین  که فقط برای لحظه‌ای جایگاه‌هایی را اشغال کرده ‌است.

اما با فاصله‌ی زمان کوتاهی فاطمه صادقی گفتگویی دیگر با محمد مالجو انجام می‌دهد که از دید برخی تلاشی است برای ماله‌کشیدن» بر گفتگوی پیشین ( گفتگو در گویا نیوز»). اما به‌هیچ‌رو چنین نیست. این گفتگو کاملاً در همان مسیری حرکت می‌کند که گفتگوی پیشین حرکت کرد. از این‌رو صادقی در گفتگوی آخر می‌گوید : آن چه از زبان من در گیومه نوشته شده حقیقت دارد، یعنی همانی است که من گفته‌ام». فارغ از تمامی حاشیه‌های گفتگوی جدید او می‌کوشد تا مُهر تایید بزند بر حقیقتی» که پیش‌تر گفته‌بود، ازاین‌رو اذعان دارد به این‌که متن نهایی به رؤیت او رسیده بوده‌است هرچند زیر فشار شرایط اضطراری» به همین متن بسنده کردم». و البته خواننده هرگز متوجه وخامت شرایط اضطراری نمی‌شود، او نیز تلاشی برای این کار نمی‌کند، و به این ترتیب بقیه‌ی حاشیه‌ها همچون تعداد مصاحبه‌کننده‌ها و قرارهای قبلی و بعدی و غیره در مقابل آن رنگ می‌بازد. اما در این گفتگوی اخیر نکته‌ی تامل‌برانگیز دیگری به چشم می‌خورد که بسیار برای کارگاه ما مفید است. او می‌گوید: از دیدن عکس روی جلد خیلی تعجب کردم، چون مال این گفتگو نیست و مربوط است به [.] چند سال قبل». در این هیاهو و جنجال مربوط به محتوای گفتگو و مسائل مترتب آن، به‌نظرمی‌رسد دلخوری و شگفتی بیش‌ از اندازه‌ی او نسبت به عکس قدیمی جایی نداشته باشد. اما به‌واقع جایی دارد. چراکه او از خلال کثرت کلمات و جملات در پی تکرار چنین عبارتی است: من را با آن آدم قبلی این‌همان» نکنید. البته نباید دچار این سوء تفاهم شویم که گویی سوژه‌ای آگاه» کل این ماجرا را مهندسی کرده‌است، بی‌شک فرایند دیگری فارغ از دوگانه‌ی آگاهی/ناآگاهی در درون سوژه عمل می‌کند: سوژه به‌منزله‌ی تا»ی خارج. پس در زیر این عکس قدیمی بناست عبارت دیگری درج شود. منحنی این نمودار تکمیل و ترسیم شده ‌است و هویت سنگی فاطمه صادقی در آنی به چهره‌ای ماسه‌ای میان جزر و مد دریا» بدل می‌شود. پس از فروخوابیدن گردوغبار حاصل از جنگ کلمه‌ها، جمله‌ها و قضایا، گزاره‌ای ساده از دل مه و هیاهو رؤیت‌پذیر می‌شود و آن راز ساده برملا می‌شود. همان‌طور که دست نامرئی» در نقاشی رنه مگریت با نوشتن این یک چپق نیست» در زیر تصویر چپق،[iv] کل نظام این‌همانی را آشفته و مشوش ساخت، در این‌جا نیز هویت و همگونی ناچار می‌شود در برابر تفاوت و ناهمگونی سر تعظیم فرود آورد، دیگر تلاشی در کار نیست برای کوک‌زدن این عنوان اجتماعی و آن کالبد زیستی، دیگر آن‌چه می‌بینیم با آن‌چه می‌گوییم یکی نیست. نام‌ها، لقب‌ها و پایگان‌بندی‌های اجتماعی همگی برفراز گفت‌وگو معلق می‌شوند، دیگر نمی‌توانیم بگوییم فاطمه صادقی کیست یا چیست اما می‌توان زمزه‌ای را شنید گویی کسی سخن می‌گوید و دستی نامرئی زیر تصویر او می‌نویسد: این فاطمه صادقی نیست».  

 


[i] . ژیل دلوز، فوکو،  ترجمه‌ی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، چاپ اول ۱۳۸۶.

[ii] . گفت‌وگو با فاطمه صادقی، پدرم خلخالی آنچه بود آنچه نبود»، اندیشه پویا، شماره‌ی ۴‌۴.

[iii]. رومه‌ی اعتماد مورخ ۲۲ خرداد ۹۶، میزگردی با محوریت تحلیل انتخابات  با شرکت فاطمه صادقی، سعید لیلاز و عباس سلیمی نمین.

[iv] . میشل فوکو،  این یک چپق نیست، ترجمه‌ی مانی حقیقی، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۷۷.


 

 

نقدی بر اخلاق دانشگاهی در ایران

(دکترنیرخوش)

امروز ا‎زیک‎سو  با پایان‎نامه‎هایی مواجه‎ایم که در بسیاری از موارد رونوشتی‎اند ناشیانه از رونوشت‎های دیگر و از‎سوی‎دیگر با کثیری از تألیفات با برچسب علمی‌ـ‌‎پژوهشی» که اغلب به‎کار افزایش پایه و رتبۀ اساتید می‌آیند تا تولید دانش. دانشجویانی که مشتاق جزوه‎نویسی‎اند و بسیاری دیگر که درس می‎خوانند تا صرفاً مدرک بگیرند و اندکی بر حقوق‎شان افزوده شود، حال بحث خرید و فروش مقاله، پایان‎نامه و مدرک تحصیلی که جای خود دارد. بخشنامه‎های خاک‎خورده را نبش قبر می‎کنند تا توجیهی باشد برای حذف چکشی برخی» از اساتید، اما عجیب‎تر آن‎که باوجود این بوروکراسی سنگین و آهنین (اعم از بخشنامه‎ها، فراخوان‎ها و غیره) برخی دیگر» به طریقی میان‎بر می‎زنند و اول می‎شوند. مدیران دانشگاه آزاد اسلامی به این نتیجه رسیده‎اند که کُمیت دانشگاه لنگ است؛ پس آن‎چه برای‎شان هدف است روشن‎نگاه‎داشتن چراغ دانشگاه آزاد است و بس!» در آکادمی‎های موازی نیز اوضاع بهتر نیست: اساتیدی متخصص در تمامی رشته‎ها از روانکاوی گرفته تا سینما، تاریخ، اقتصاد، جامعه‎شناسی و فلسفه و البته متبحر در تمامی فلسفه‎ها از قاره‎ای تا تحلیلی همگی به تدریس مشغول‎اند و به همین منوال کلاس‎های‎شان نیز معجونی است از همه چیز. د‎ر‎واقع قضیه ماجرای شاه عریان است، اما دیگر پسر‎بچه‎ای نیست تا فریاد بکشد پادشاه است!» و این همه درکنار دانشجویانی که توریست‌وار و برای تمامی فصول» به تمامی این کلاس‌ها سرک می‌کشند. در بازار نشر هم  شرایط آخرامانی می‎نماید: تیراژ پانصد‎تایی کتاب. در حوز‎ۀ ترجمه نیز هرساله هزاران کتاب مهم فله‎ای ترجمه می‎شود اما ترجمه‎هایی مغلق و نامفهوم و ازهمین‎رو بلااستفاده. در این میان مهاجرت نخبگان» نیز به وخامت اوضاع افزوده است. و دست‎آخر این‎ پرسش که چه بلایی بر سر علوم انسانی آمده‎ و احیاناً چرا این بلا با این گستردگی بر سر رشته‎های فنی یا مهندسی نیامده‎است. و ته قصه می‎ماند فریاد وااسفای فرهیختگان کشور و مویه‎‎وزاری پیوستۀ آنان و شکوه از عدم‎آگاهی ملت و کم‎سوادی اساتید. پس رایج‎ترین گزینه‎ می‎ماند اندوه نوستالژیک و ماسبق‎خواریِ ایامی طلایی‎ که در آن استاد اجروقربی داشت و دانشجو انضباطی و قس‎علی‎هذا. به‎نظرم‎ می‎رسد شاید بد نباشد نخست با همین نوستالژی شروع کنیم و کمی به گذشته بازگردیم، به دورانی طلایی که امروز حسرتش بسیاری از اساتید و اهل فن را رها نمی‎کند، به ایامی که باستانی پاریزی استاد و محقق نامدار ادبیات و تاریخ در دانشگاه تهران مشغول تدریس بود و کتاب می‎نگاشت یعنی حدود پنج دهۀ پیش. کنجکاو بودم ببینم در آن دوران، دانشگاهیان با چه متر و میزانی فضای علم و نشر و تولید دانش را می‌سنجیدند و چه تفسیری از اکنون»شان داشتند. باستانی پاریزی در دو کتاب هشت‎الهفت» و آسیای هفت سنگ» و به‎ویژه در دو مقالۀ استاد‎ شدن» و خرگاه تاریخ» به مسائلی می‎پردازد که همچنان مسائل امروز ماست. پاریزی در مقدمۀ هشت‎الهفت با دلخوری مـی‎گوید: چهل سال گرد سرب چاپخانه خورده‎ایم و هنوز هم کتابهایمان از پنج هزار بالا نمی‎رود! به هر حال انسان به امید زنده است.»[۱]  و در آسیای هفت سنگ می‎گوید:

 

شاید، امروز باوجود قانون فولتایم، بعضی از ما تصور کنیم که هنوز به درستی حق استادی ادا نمی‎شود و حقوق پنج هزارتومان در ماه برای زندگی استاد کافی نیست، و گرچه خانه و برق و اتومبیل و تلویزیون و هزار وسیله دیگر در اختیار هر یک هست و اضافه کار ساعتی پنجاه و شصت تومان می‎پردازند ــ و آن ساعت هم ساعت نیست بلکه پنجاه دقیقه است ــ و کتابخانه‎های هفتاد و هشتاد هزار جلد کتابی در اختیار ما قرار داده‎اند و رسالات و سخنرانی‎ها به مقدار بسیار پلی کپی می‎شود و چاپخانه هم هست و زمستان‌های سرد شوفاژ و دستگاه حرارت مرکزی اطاق هر استاد را گرم می‎کند و برقی که از سد کرج هفت فرسنگ راه طی کرده‎است به اطاق کار آنان می‎آید و آن‌را در شب و روز روشن می‌کند، و تابستان گرم نیز کولرها و پنکه‎ها تن‎ها را نوازش می‎دهد، اما عجیب اینست که باوجود همة این وسائل، وقتی بر انتشارات دانشگاهی می‎نگریم، هنوز نمونة یکی از رسالات رازی یا بوعلی یا فارابی را نمی‎بینیم و باز هم یک رسالة دویست سیصد صفحه‎ای مثل رسالات غزالی از زیر دست هیچکدام بیرون نیامده است، و حال آنکه می‎دانیم این مرد عارف دانشمند در آن روزگاران، در برابر پیه سوز ــ یا بالاتر بگیریم شمع ــ در سر پیری آغاز تألیف و تصنیف کرد. [.] امروز هر کس در هر مقام دانشگاهی ــ از شاگرد و خدمتگزار و دبیر و دستیار و استادیار و دانشیار و استاد و استاد ممتاز ـــ فکر می‎کنند به حق خود نرسیده‎اند و بودجة دولتی که از خون دل بیوه‎ن و با دستهای لک‌زدة کارگر و دهقانان تأمین می‎شود، باز هم هل مِنْ مزید می‎گویند و کمک خرج تحصیلی و حق کشیک و اضافه کار مقطوع و فوق‌العادة خارج از مرکز و حق‌تألیف کتاب تألیف‌نکرده» و حق‌التدریس و حق‌تأهل و حق‌اولاد و حق‌مطب و حق راننده و حق مشاور و حق کمیسیون می‎خواهند و مثلِ مرغِ حق، از اول تا آخر شب حق‌حق می‎زنند، شاید تعجب کنند که بوده‎اند استادانی که کار استادی را در راه حق و خدا انجام می‎داده‎اند و ابداً به حقوق استادی توجه نداشته‎اند.»[۲]

 

     و عبارت بوده‎اند استادانی که .» محور اصلی مقاله است. ازاین‎رو پاریزی به منش و روش استادی بیش از دانش او وقع می‎نهد و معتقد است که دانشگاه که استعداد و نبوغ می‎پرورد و رهبر می‎سازد، بیش از توجه به ایجاد مهارت و علم، باید تلقین فضیلت کند»[۳] پس او نیز با نگاهی نوستالژیک سراغ بزرگان تاریخ علم و ادب می‎رود، بزرگانی که باید فضیلت و اخلاق را از آن‎ها بیاموزیم و اسوه و الگو قرارشان دهیم، افرادی که به‎‎زعم او در نفس‎کشی شهره بودند؛ افرادی چون غزالی، شیخ ابواسحق، میرزا هادی، محیط طباطبایی، عباس اقبال، . و حتا هراکلیتوس که گفته‎ می‎شود از رفتن به درگاه داریوش سرباز‎می‎زند و دعوت او را اجابت نمی‎کند. بنابراین تمام همّ‎و‎غم نویسنده معطوف است به برجسته‎کردن مفهوم فضیلت، تقدم آن بر دانش و نهایتاً تشویق به ریاضت، تزکیۀ نفس و کشتن امیال، شهوات و خواهش‎ها و نهایتاً چشم‎پوشی از قدرت.  ازهمین‎رو به دانشگاهیان توصیه می‎کند تا از اصول غزالی تبعیت کنند:  یکی آنکه از هیچ سلطان و سلطانی مالی قبول نکنم. دیگر آنکه به سلام هیچ سلطان و سلطانی نروم. سیّوم آنکه مناظره نکنم.».[۴] در‎حقیقت آن‎چه پاریزی بدان توصیه می‎کند و شکل موعظه به اخلاق‎مداری را به‎خود می‎گیرد ستایش از صورت نیکی در معنای افلاطونی آن است، اخلاقی جهانشمول و بدون نسبت با ت یا با ارتباطی گنگ و مبهم با آن، اخلاقی درـ‌خود» که باید آن را همچون علم فراگرفت و این وظیفه باز به‎گونه‎ای پارادوکسیکال برعهد‎ۀ دانشگاه است. بااین‌حال نکتۀ بسیار مهمی در ابتدای مقالۀ استاد شدن» به چشم می‎خورد که پاریزی گذرا به آن اشاره می‎کند و به‎سرعت از آن می‎گذرد و رهایش می‎کند. او در صفحات اول مقاله می‎گوید:

تاریخ ایران اغلب پس از هر پنجاه سالی (و گاهی کمتر) دچار انقلابات و آشفتگی‎هایی بوده‎است، و این عدم امنیت طبعاً مراکز علمی را آشفته و مشوش می‎ساخته، خصوصاً که گاهی پس از هجوم و آشفتگی، صندوق‌های کتاب، آخور اسبان لشکر مهاجم می‎شد و طلاب به مهتری کردن و آب و جو دادن اسبان ناچار می‎شدند و ائمه علماء را خاک در دهن ریخته می‎شد و زبان‌ها در کام می‎رفت و دهان‌ها دوخته می‎شد.»[۵]  به‎اعتقاد پاریزی این فروپاشی و هرج‎ومرجِ حاکم بر نظام دانش زمانی پایان می‎یافت که پس از سال‌ها آرامش نسبی حاصل می‎آمد، امرا و وزرای کاردان به فکر تأسیس مدارس می‎افتادند» و اساتید شایسته‎ای را از گوشه‎وکنار جهان گرد می‎آوردند، چه به‎زعم پاریزی این کار دو تأثیر مهم بر حکومت آنان داشت: نخست سطح فکر عمومی را بالا می‎بردند و رجالی کاردان برای ادارة مملکت و رهبری اجتماع خود تربیت می‎کردند؛ نکتة دوم، اثر آن از جهت تبلیغاتی در همان مملکت و در نواحی مجاور بود که البته برای تثبیت حکومت‎ها و حفظ آبروی آنان و توجیه حکومت اثر مستقیم و قطعی داشت.»[۶] اگر بخواهیم این نکتۀ سربسته‎ را کمی باز کنیم باید بگوییم برای آن‌که دانشی تولید شود، مدارسی تأسیس شود، اساتیدی کاردان به‌کار گمارده شوند و از قِبل آن شأن و آبرویی برای کشور حاصل آید و رجالی کاردان به‌کار گمارده شوند، آن‎چه باید در ‎وهله فراهم باشد آرامش» در کشور است. این به زبان امروز چیزی نیست جز امنیت و تعریف حکومت از آن. اما پیش از گشودن بیش‎تر این بحث، مایلم مطلب دوم پاریزی را تحت عنوان خرگاه تاریخ» مرور کنم، مقاله‎ای که نزدیک به دو دهه بعد از استاد شدن» نگاشت یعنی بعد از انقلاب سال ۵۷ ایران و در گیرودار انقلاب فرهنگی. در‎واقع خرگاه تاریخ» که نخستین بار در رومۀ اطلاعات در شهریور ۱۳۶۱ به‎چاپ رسید اشاره‎ای است به طرح مسئلۀ بازگشایی دانشکده‎های علوم اجتماعی و ادبیات و خصوصاً رشته‎‎ی تاریخ و در پاسخ به یکی از نمایندگان مجلس به نام سید محمد کیاوش که در مجلس گفته بود: دو سالی است که دانشگاه‌ها تعطیل شده، و در حدود ۵ هزار پزشک نتوانستند درین دوره فارغ‎التحصیل شوند. بدینطریق اگر یک سال دیگر به ستاد انقلاب فرهنگی اجازه بدهیم که دانشکده‎های پزشکی دیرتر شروع بکار کنند ازین راه خسارات جبران‎ناپذیری متوجه این رشته پزشکی خواهد گردید». و در ادامه نمایند‎ۀ مجلس افزوده بود: مسألة پزشکی تاریخ نیست که عقب بیفتد، این همه وسائل پزشکی وجود دارد که در حال از بین رفتن است، از این رو مصلحت اینست که هر چه زودتر دانشکده‎های پزشکی را دایر کنند.» [۷] (تأکید از پاریزی). و همین صحبت‎های پایانی نمایند‎ۀ مجلس است که فریاد پاریزی را به آسمان می‎برد. به‎باور او مقصود گوینده این است که اگر تحصیلات تاریخ عقب افتاد ایرادی ندارد، اما این تحصیلات پزشکی است که نباید به تأخیر بیفتد. پاریزی در نقد خود به سخنان نمایند‎ۀ مجلس بر این اعتقاد است اگر پزشکان ما فرهنگ و تاریخ خود را بشناسند خیلی دیر و خیلی کم حاضر به ترک خانة آباء و اجدادی خود می‌شوند [.] پزشک سابق اطلاعاتش شاید کمتر بود، ولی پیوند با این مرز و بوم و به این دین و فرهنگ داشت، پزشک امروز خیلی دقیق‎تر و واردتر میتواند باشد، اما افسوس که با شعر حافظ و تاریخ طبری و مراسم مذهبی و ملی نوروز و غدیر و فطر به حد کافی آشنا نیست»[۸]. برخلاف استاد شدن»، پاریزی در این مطلب دیگر به اخلاق توصیه نمی‎کند بلکه توصیه می‎کند به افزودن دانش و آگاهی از تاریخ، ادبیات و فرهنگ. چه به‎گمان او همین است که می‎تواند عامل پیوند یک پزشک یا تکنسین با موطنش باشد و کاستی چنین دانشی است که می‎تواند به سیل مهاجرت دامن زند. به زبان خود او چنین آگاهی و دانشی است که خرگاه پیوستگی با علائق مذهبی و فرهنگی و قومی»[۹] است. بنابراین نظام آموزشی باید اولویت را بر فرهنگ، ادبیات و تاریخ بگذارد نه بر پزشکی و مهندسی و غیره. اما این رهنمون همچون رهنمون مقالۀ استاد شدن» ما را به بن‎بست می‎کشاند. زیرا همان‎گونه ‎که با توصیه به اخلاق، آحاد جمعیت اخلاق‎مدار نخواهند شد، با توصیه به افزایش آگاهی و اولویت‎دادن به تاریخ و فرهنگ و غیره ضرورتاً چنین اتفاقی نخواهد افتاد. کمااین‎که تجربۀ سه دهه مهاجرت نخبگان کشور نشان دارد از ضرورت توجه به مؤلفه‎های دیگری به جز کمبود آگاهی.  در خرگاه تاریخ» نیز نکته‎ای دیگر (به غیر از افزایش آگاهی) توجه مرا جلب کرد که مرتبط است با آن‎چه پیش‎تر به آن اشاره کردم و این نکته مستتر است در جوابیۀ کیاوش به انتقاد پاریزی که خوشبختانه او این جوابیه را در مقالۀ خود درج کرده است. کیاوش در جوابیۀ خود به سرزنش‎های پاریزی و البته پس از اظهار ادب و ارادت به مقام استاد می‎گوید: هر چند جملاتم را نگریستم حتی بوی کتمان تاریخ را هم نیافتم جز آنچه تقدم اولویت‎ها "بعضهم ببعض" بود و بس: بیماری در شرف مرگ است، حیات و ممات بفلان دارو بستگی دارد. حاضر کرده‎ایم آیا سزاوار است در تحویل دارو و قرائت صحیح با مخارج صحیح حروف سوره حمد را از بیمار بخواهیم؟ اگرچه از اوجب الواجبات است؟ گفتم که فرزندان جمهوری اسلامی باید زنده بمانند و این اولویت دارد.» [۱۰]

 نکات قابل تأمل در پاسخ کیاوش عبارت است از مسئلۀ حیات و ممات» یک جمعیت، توجه به اولویت»ها و نیز تأکید بر مصلحت» و این‎ها در کنار نکته‎ای که در مقالۀ پیشین به آن اشاره کردم یعنی مسئل‎ۀ آرامش» در کشور یا همان امنیت کشور، تربیت رجال کاردان»  یا به‌زبان دیگر تولید بدن‎های مفید» و تأثیر آن ازلحاظ تبلیغاتی» برای کشور و همسایگان آن همگی امکان تحلیلی دیگر را فراهم می‎آورد. بر این اساس دستگاه تولید دانش امری مجرد نیست بلکه از نظام ی و ساختار اجتماعی و فرهنگی اثر می‎پذیرد و بر آن اثر می‎گذارد. پس آن‎چه بر تولید دانش اثر می‎گذارد ازیک‎سو نیازها، اولویت‎ها و اقتضاهای یک جمعیت و از‎سوی‎دیگر مسئلۀ مصلحت» و این‎که حکومت چه چیزهایی را در حوز‎ۀ مدیریت و امنیت کشور مصلحت می‎انگارد و چرا و چه اموری بر این اساس در اولویت قرار می‎گیرند. بنابراین تحلیل خطرها، منشأ، چیستی و شدت‎شان در مقایسه با یکدیگر و تبیین اضطرارهای یک کشور اعم از نظامی، اقتصادی، ی و فرهنگی در‎کنار تحلیل اام‎های یک جمعیت، ثروت‎ها، منابع، ارزاق، سلامت و بهداشت و تحلیل مناسبات آن‌ها با چیزهای دیگری که رسوم، عادات و شیوه‎های رفتار یا اندیشیدن است»[۱۱] اهمیت می‎یابد. و ضرورتاًً این پرسش طرح می‎شود که کشور به چه نوعی از بدن مفید نیازمند است و چرا؛ و این‎که برای تولید چنین بدن مفیدی چه دستگاهی از دانش و قدرت به‎کار می‎افتد؟ بی‎شک طرح تمامی این پرسش‎ها و احیاناً پاسخ به آن‎ها به‎نوبۀ‌خود بسیار حائز اهمیت است و مطالعۀ خاص خود را می‎طلبد، مطالعه‎ای که می‎تواند امکانی فراهم آورد برای به‎گونۀ دیگر دیدن نظام تولید دانش در کشور.

 اما با محدود‎کردن تحلیل به چنین صورت‎بندی‎ درواقع به تحلیل سامانه‎های  دانش و قدرت بسنده کرده‎ایم. و در این صورت چنین بحثی این قابلیت را می‎یابد که در نقاطی مماس شود با رویکرد ابراهیم توفیق در مورد دستگاه تولید دانش در کشور. به‎زعم او ساختار تولید دانش در وضعیت کنونی از منطقی درونی پیروی می‌کند و براساس آن تولیدات خود را دارد، به نیازهایی پاسخ می‎دهد، وظایفش را انجام می‎دهد و نهایتاً دانشی تولید می‎کند که نسبتی دارد با آن مناسبات اجتماعی و وضعیت تاریخی که درون‌اش قرار داریم و به این ترتیب هستی خاصی دارد. به‎نظر می‎رسد که این نوع تولید دانش، بازتولید یک وضعیت خاص اجتماعی را امکان‎پذیر می‎کند. پس کاملاً کارکردی و فونکسیونال است.»[۱۲] البته یکی از اهداف بحث توفیق پاسخ به کسانی است که معتقدند از‎آن‎جا‎ که در کشور نهادی علمی در معنای دقیق کلمه وجود ندارد، پس بحث در مورد بحران در حوز‎ۀ تولید علم در چنین نهادی موضوعیتی نخواهد داشت. درمقابل، توفیق به‎درستی نشان می‎دهد که در کشور دانشی تولید می‎شود هرچند این تولید ضرورتاً مبتنی است بر وضعیت خاص تاریخی، اجتماعی و ی ما؛ البته لازم به ذکر است که او نیز براساس تعریف علم اجتماعی» از بحران معتقد است بحرانی در کشور وجود ندارد. شخصاً با این بحث توفیق کاملاً همدلی دارم که جنسی از دانش در کشور تولید می‌شود، گرچه ضرورتاً موافقتی با تعریف او از بحران که برگرفته از علم اجتماعی» است ندارم و چنین تعاریفی را بیش‎تر تحدیدکننده می‌دانم تا توضیح‎دهنده. اما گذشته‌ازاین، بحث توفیق که دانشی تولید می‎شود و این دانش نسبتی دارد با مناسبات اجتماعی و وضعیت تاریخی» ما این قابلیت را دارد تا با نقاطی» از بحث کیاوش در مورد نیازها، مصلحت و اولویت‎های کشور و نیز بحث پاریزی در مورد تربیت بدن‎های مفید و مسئلۀ امنیت در کشور همپوشانی کند.

 

    بااین‌حال سؤالی که باید طرح ‎شود این است که چنین تحلیل‎هایی چه امکانی را در اختیار ما قرار می‎دهند و چه کارکردی دارند. به‌گمان من با تمرکز صرف بر چنین رویکردهایی همانند مکانیکی عمل می‎کنیم که اجزای یک ماشین را توضیح می‎دهد، نقش و کارکرد هر قطعه را بیان می‎کند، عیب هر بخش را می‎یابد و نهایتاً دست به تعمیر می‎زند تا اجزا به‎گونه‎ای هماهنگ در خدمت کل به بقای‎شان ادامه دهند. ازاین‎رو توفیق نیز برای توضیح دستگاه تولید دانش در ایران می‎گوید: ما با نوعی دستگاه تولید دانش مواجه‌ایم که در کنار دستگاه‌های دیگر تولید دانش، وظایف‌اش را انجام می‌دهد [.] اتفاقاً دستگاه دانشی هست که تولید دانش دارد و به‎نظر می‎آید که نقش فونکسیونال‎اش را خیلی خوب هم ایفا می‎کند.»[۱۳] چنین رویکردی عملاً و در نتایجش کاملاً همسو می‌شود با نظریۀ کارکردی‌ـ‌ساختاری  پارسونز یا نظریات مشابه. در این معنا سیستم اجتماعی یا هر سیستم دیگری اعم از آکادمیک یا غیره مجموعه‎ای است برآمده از نقش‎ها، پایگاه‎ها و هنجارهای اجتماعی در عرصه‌های مختلف با تأکید بر ضرورت‎ها و نیازهای یک سیستم اجتماعی. هر سیستم اجتماعی دارای اعضایی است که هریک کارکردهای خاص خود را برای حفظ کل سیستم و نیازهای آن برعهده دارد و کار تحلیلگر صرفاً تحلیل و بررسی ورودی، خروجی و نهایتاً بازخورد سیستم است. پس به‎زعم او آن‎چه باید در نهاد آکادمی تحلیل شود آن است که ببینیم چه چیز در نهاد آکادمی تولید می‎شود، چرا تولید می‎شود و احیاناً پس از تولید چه بازخوردی روی نهاد دارد؟» و سرانجام بررسی کنیم کجای سیستم خوب کار نمی‎کند که درصورت وم روغن‎کاری شود».[۱۴] بی‎شک انتقاد اصلی به این الگوی کارکردی‌ـ‌ساختاری رویکرد محافظه‎کارانۀ آن است زیرا محصول نهایی چنین تحلیلی چیزی نیست جز تبیین، حفظ و توجیه وضع موجود و نهایتاً در‎صورت کژکارکردی کمی روغن‎‎کاری چرخ‎دنده‎»ها. پرسشی که لاجرم طرح می‎شود این است که موضع نقد، مقاومت، تغییر و عدم‎پذیرش در کجای این دستگاه کارکردی‌ـ‌ساختاری جا دارد؟

 

     اما این‎که چرا باوجود چنین نقدهای دیرین و آشنا همچنان به رویکرد کارکردی‌ـ‌ساختاری تن ‎می‎دهیم شاید یکی از پاسخ‎ها این باشد که می‌هراسیم از درافتادن در ورطۀ فلسفۀ کوگیتو یا به‌قول توفیق کلام سوژه‌مندی» چه به‎نظر می‎رسد برای فلسفۀ امروز انگ محافظه‎کاری ساختارگرا مرجح است بر بدنامی سوژه‌باوری. ازاین‎رو به‎راحتی می‎گوییم تاریخ بدون سوژه اتفاق می‎افتد»[۱۵] که پیامدش می‎شود تاریخ محصول ساختارها است. بیان دیگر چنین گزاره‎ای قولِ برخی است که می‎گویند: هر کس که روی این صندلی بنشیند همان چیزهایی را خواهد گفت که من می‎گویم». اما تاریخ همواره نشان از سوژه‎هایی دارد که گرچه محصول ساختارهایند اما به ساختارها نه»گفته‎اند، از شکل ظرف تبعیت نکرده‎، مطیع مناسبات منجمد قدرت نشده‎ و گاه حتا نموداری جدید ترسیم کرده‎اند. بنابراین شاید زیاده‎روی باشد اما گاه وسوسه می‎شویم به‌سبک دانشجویان مه ۶۸ فرانسه فریاد بزنیم این ساختارها نیستند که انقلاب می‎کنند»!

 

     حرف من این است که با اندام‎واره‌کردن تحلیل چه امکانی را برای تحلیل وضعیت به‎دست می‎آوریم و چه امکان‎هایی را برای اندیشۀ انتقادی از دست می‎دهیم. بحث را کمی انضمامی می‎کنم. مثال ساده‎‎ای می‎زنم که برای تمام دانشگاهیان کشور مثالی است آشنا یعنی ضرورت و اام استفاده از عنوان دکتر» برای نام‎بردن از اساتید در ایران، پدیده‎ای که در هیچ جای جهان با چنین وسواسی مشاهده نمی‎شود. از‎این‎رو پرسش این است که کاربرد عناوینی چون خانم دکتر» و آقای دکتر» که زینت‎بخش کلام دانشگاهیان ما شده‎ است چه سازوکاری از قدرت را به‎کار می‎اندازد؟ بی‎شک استفاده از این عناوین به ضرورتی در دستگاه تولید دانش پاسخ می‎دهد و احیاناً به تولید شکل خاصی از دانش در کشور یاری می‎رساند و کارکردی دارد که کم‌وبیش از آن آگاهیم. شاید یکی از مسائل ی‌ـ‌‎اخلاقی ما این است که بپرسیم این عناوین درنظام آموزشی چه امکانی را برای سوژ‎ۀ چنین نظامی فراهم می‎آورد و چه امکانی را از او می‎گیرد؟ قطعاً چنین القابی با خود بزرگی، شأن و جایگاه مقام استادی و تسلط و تبحرش بر دانش را به‌رخ می‎کشد و به ساخت نامتوازن قدرت یاری می‌رساند و چنین عنواینی نه صرفاً در‎کلام بلکه در‎عمل منافع، مقام و جایگاهی امن و مطمئن برای سوژ‎ۀ آن فراهم می‌آورد. درمقابل، سنگینی و وزن چنین القابی امکان‎هایی را نیز از سوژ‎ۀ این جایگاه می‎گیرد، ازجمله امکان حرکتی آزادانه و البته مخاطره‎آمیز در قلمروهای دیگر مثلاً قلمروهایی نه محدود به حضور در سمینارهایی کسالت‎آور و سخنران متکلم‎ وحد‎ۀ‎ چنین سمینارهایی بودن، بلکه بهره‎مندی از شور و وجد مشارکت در کارگاه‎هایی آموزشی که در آن به‎سختی می‎توان مرز میان استاد و دانشجو را تشخیص داد. پس نه» به این جایگاه نه یک ژست کلامی بلکه عملی است اخلاقی در پیمودن قلمروها به‌سمت امکان‎های بی‎پایان برای شدن»، دانشجوشدن و. یا همان کار بی‎پایان آزادی»[۱۶]. این نه»‎ ی‎ـ‎اخلاقیْ دانشی نیست آموختنی یا آگاهی کسب‌کردنی بلکه جسارتی است که باید به پیشوازش رفت تا به امکانی چنگ زد و آزادی را تجربه کرد. از این منظر، اخلاق (ethics) با آزادی، اکنونیت، اراده، ابداع، امکان و مسئل‎ۀ انتخاب پیوند می‎خورد. و این همان رأس سومی است که در صورت فروگذاردنش تحلیل را به یک صورت‎بندی سترون بدل می‌کنیم.

 

     اگر بناست تغییری در هرج‎ومرج حاکم بر نظام دانش‎‎مان ایجاد کنیم، جسارت نقد‎کردن و نپذیرفتن شاید همان کار شجاعانه‎ای است که در معنای کانتی نباید از زیر آن شانه خالی کنیم. وقتی پایی روی گلوی‎مان قرار می‌گیرد قطعاً برای برداشتن این پا درنگ نمی‎کنیم و نمی‎هراسیم از این‎که مقاومت ما چگونه و با چه معیاری ارزیابی شود یا نگران باشیم از این‎که با چه الگویی هماهنگ است یا نیست. پس چرا در موضع‎گیری‎های ی‎‌ـ‌اخلاقی‎مان پشت ضخامت نظریه‎ها مخفی می‎شویم و برای انجام هر تحلیل یا کنشی ی تردید می‌کنیم که مبادا عمل‎مان روان‎شناختی، سوژه‎محورانه، غیرسوسیالیستی، غیرفمینیستی و. تلقی شود؟ چرا عینک این نظریه‎ها به‎جای یاری‎رساندن به بهتر‎دیدن، زنگاری شده‎اند که دیدن را ناممکن کرده‎اند؟ بنابراین در مواجهه با مسائلی» که در ابتدای متن به آن اشاره کردم، حال هر اسمی که می‎خواهیم بر آن بگذاریم: بحران، عدم‌بحران، تراژدی یا چالش نمی‎توانیم از ترس در‎افتادن در دام ارزش‌گذاری» و داشتن هنجاری در ذهن و نهایتاً ارائۀ تحلیلی آسیب‎شناختی»[۱۷]، تیغ برند‎ۀ نقد‎مان را غلاف کنیم و فراموش کنیم هنر سرکشی فکورانه»[۱۸] یا خواست نپذیرفتن قوانین»[۱۹] را. چه اگر این اخلاق ی را در تحلیل وضعیت درنظرنگیریم فاتحۀ فلسفۀ انتقادی را خوانده‎ایم و مگر فلسفۀ انتقادی چیزی جز مقاومت‎کردن و خواست تغییر است؟ و مگر امروز ما وظیفه‎ای جز این نیز داریم؟

 

پی‌نوشت‌ها:

[۱] . باستانی پاریزی، آسیای هفت سنگ، استاد شدن»، انتشارات دنیای کتاب، چاپ ششم ۱۳۶۷، ص ۱۱.

[۲] . همان، ص ۲۹-۳۰.

[۳] . همان، ص ۲۸.

[۴] . همان ص ۲۵.

[۵] . همان، ص ۱۷ و ۱۸.

[۶] . همان، ص ۱۸.

[۷] . باستانی پاریزی، هشت­الهفت، خرگاه تاریخ»، ۱۳۶۳، انتشارات نوین، ص ۱۶۰.

[۸]  . همان، ص ۱۶۲.

[۹] . همان، ص ۱۶۳.

[۱۰] . همان، ص ۱۶۷.

[۱۱]. میشل فوکو، تئاتر فلسفه، حکومت­مندی»، ترجمه‌ی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، ۱۳۸۹، ص ۲۴۷.

[۱۲]. گفت‌وگو با ابراهیم توفیق، بحران یا س»، مهرنامه، شماره‌ی ۱۱، اردیبهشت ۱۳۹۰.

[۱۳]. همان.

[۱۴]. همان.

[۱۵]. همان.

[۱۶]  . میشل فوکو، خاستگاه هرمنوتیک خود، ترجمه­ی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، ۱۳۹۶، ص۳۷.

[۱۷]. گفت­وگو با ابراهیم توفیق، بحران یا س».

[۱۸] . میشل فوکو، تئاتر فلسفه، نقد چیست؟»، ص ۲۷۴.

[۱۹] . همان، ص ۲۷۳.

منبع: فرهنگ امروز


ت مکیاولیستی(درباب شهریار)

  ۱- همیشه در پی سود خویش باش: بشریت در نگاه او خانواده‌ای متشکل از برادران یکدل نبود. بلکه آدمیان گله‌هایی از دردو دام بودند (انسان گرگ انسان هابز)که هر یک در پی مقصد خویش گام بر می‌داشتند و ماکیاولی معتقد بود این حق حاکم است که از دامان به سود خویش استفاده کنند. حق با قوی است. بنابراین اقویا باید بر قدرت خویش پافشاری کرده و قوانینی وضع کنند که حافظ آنها در برابر عصیان ضعفا باشد.

۲- جز خویشتن هیچ کس را محترم ندار.

۳- بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی می‌کنی: ماکیاولی معتقد بود که ریاکاری صفتی ارزشمند است. صراحتاً شهریاران و شاهان را اندرز می‌دهد که از رک و راست بودن بپرهیزند و می‌گفت خوب بودن زیان‌آور است؛ و بر پادشاهان لازم است که برای حفظ قدرت و منفعت خویش بر خلاف عدل، شفقت، انسانیت، و حسن‌ نیت رفتار کنند. اما رعایایشان نباید از این امر آگاه باشند. باید آنها را تحمیق کرد و چنان وانمود کرد که شهریارشان فرمانروایی شریف، رحیم، دین دار و عادل است (بگذار زبانت از رحم و شفقت سخن گوید اما دلت از بدی و شرارت لبریز باشد).

۴- حریص باش و آنچه را می‌توانی تصاحب کن: در فلسفه وحشیانه ماکیاولی شاه جز به امیال و آرزوهای خویش نباید به چیزی اندیشه کند. اما چنان وانمود کن که از تو آزادیخواه‌تر کسی نیست. بر نیکی پابگذار اما در همان حالی که لگدمالش می‌کنی نوازشش کن.۵- خسیس باش: عاقلانه نیست که حکمرانی برای رعایایش بیش از اندازه ولخرجی کند. شاه آزادمنش همیشه سرانجامش به تباهی خواهد کشید.

۶- خشن و درنده خوی باش.

۷- چون فرصت بدست آوری دیگران را بفریب.

۸- دشمنانت را بکش و اگر لازم بود دوستانت را هم .

۹- در رفتار با مردم به زور توسل جوی نه به مهربانی

۱۰- همه مساعی خود را به جنگ متمرکز ساز


 

رئالیسم تهاجمی ترامپ و ترور سردار سلیمانی

حسن مرادخانی


نظریهی نوواقع گرایی تهاجمی یکی از خرده نظریههای رئالیسم میباشد که توسط جان میرشایمر تئوریزه شده و مبتنی بر ۵ مفروض بنیادین است:
نخست: نظام بینالملل آنارشیک است. این بدین معناست که آنارشی یک اصل نظم دهنده است که نظام بینالملل را متشکل از دولتهایی میداند که مستقل هستند و از هیچ اقتدار مرکزی پیروی نمیکنند.
دوم: قدرتهای بزرگ ذاتاً دارای حدی از قابلیتهای نظامی تهاجمی هستند که به آنان توان صدمه و انهدام یکدیگر را میدهد. این نشانهی آن است که دولتها به صورت بالقوه برای یکدیگر خطرناک هستند.
سوم: اینکه دولتها هرگز نمیتوانند در مورد مقاصد و نیات دولتهای دیگر مطمئن باشند و از آنجا که نمیتوان این نیات را به صورت قطعی برآورد کرد، قضاوت قاطعانه در مورد آن تقریباً غیر ممکن است.
چهارم: نخستین و اصلیترین هدف قدرتها، تضمین بقاست؛ بهویژه آنکه دولتها در پی حفظ و تمامیت ارضی و استقلال نظم ی داخلیشان هستند. از این رو بقا در رأس اهداف و انگیزههای دیگر قرار دارد.
پنجم: قدرتها در ت بینالملل بازیگران عقلائیاند. آنها نسبت به محیط خارجی خود آگاهند و برای بقای خود در این محیط رفتار استراتژیک مناسب را انتخاب میکنند.
در ساختار آنارشیک نظام بینالملل از نظر میرشایمر، قدرتها دو هدف عمده را دنبال میکنند: یکی افزایش قدرت خود، دیگری کنترل و واپایش مهاجمان و بازیگران رقیب. و برای هر کدام از این دو هدف استراتژی هایی را برمیگرینند.
استراتژیهای افزایش قدرت عبارتند از:
۱) جنگ: جنگ مناقشهآمیزترین استراتژی است که قدرتهای بزرگ میتوانند آن را به کار گیرند تا بر سهم خود از قدرت جهانی بیفزایند. موفقیت در استراتژی جنگ از نظر میرشایمر میتواند باعث افزایش قدرت ی، نظامی و همچنین اقتصادی کشورها شود.
۲) باجگیری: یک دولت میتواند بدون جنگ از طریق تهدید به استفاده از زور قدرت خود را علیه قدرت رقیب خود افزایش دهد. اگر دولت اجرا کنندهی این استراتژی موفق شود، به اهداف خود بدون صرف هزینه های خونبار دست مییابد.
۳) طعمهگذاری و تحریک برای فرسایش: این استراتژی شامل ایجاد درگیری بین دو رقیب در یک جنگ طولانی میباشد تا بدین وسیله آنها همدیگر را از بین برده و تضعیف نمایند. در حالی که کشور طعمهگذار در حاشیه باقی میماند و توان نظامی آن دستنخورده باقی میماند.
۴) استراتژی آتشبیاری معرکه: در این استراتژی هدف اطمینان یافتن از آن است که هرگونه جنگ بین رقبا تبدیل به یک منازعهی طولانی و پرهزینه شود تا قدرت و توان ایشان را تضعیف کند. بر اساس این استراتژی دولتها مستقلاً عمل میکنند.
استراتژیهای کنترل مهاجمان عبارتند از:
۱) موازنهسازی: به وسیله این استراتژی یک قدرت بزرگ مسئولیت مستقیم را برای جلوگیری از برهم خوردن موازنهی قوا توسط یک مهاجم به دوش میکشد. هدف اولیه، بازداری مهاجم است. اما اگر این هدف با شکست مواجه گردید، کشور موازنهگر در جنگ متعاقب آن شرکت میکند. سه شیوه برای کمک به موفقیت موازنهسازی وجود دارد: الف) آنها میتوانند پیامهای روشنی از طریق کانال-های دیپلماتیک به مهاجم مبنی بر اینکه به طور رسمی و جدی متعهد به حفظ موازنهی قوا میباشند، بفرستند.

ب) کشورهای تهدید شده میتوانند تلاش کنند تا یک ائتلاف دفاعی ایجاد نمایند تا آنها را در جهت مهار دشمن خطرناکشان کمک نمایند. این مانور دیپلماتیک غالباً موازنهسازی بیرونی نامیده می-شود.

ج) ایجاد موازنه درونی: کشورهای تهدید شده می توانند با بسیج امکانات بیشتر و منابع اضافی خودشان علیه مهاجم ایجاد موازنه کنند. در واقع این عمل خودیاری در سادهترین شکل ممکن است.

۲) احالهی مسئولیت: اصلیترین جایگزین برای موازنهسازی توسط یک قدرت بزرگ مورد تهدید است. کشورهای که از مسئولیت فرار میکند سعی دارد که کشور دیگری را وادار کند که هزینههای ایجاد موازنه و یا جنگ محتمل با یک مهاجم را بر عهده گیرد، درحالی که خودش در حاشیه باقی بماند. کشوری که این استراتژی را بهکار میبرد کاملاً میداند که بایستی از افزایش سهم کشورهای مهاجم از قدرت جهانی جلوگیری شود اما به دنبال کشوری میگردد که توسط آن مهاجم تهدید میشود تا این وظیفه سنگین را برعهده وی قرار دهد.
شهادت سردار سلیمانی نقطه عطفی در تاریخ منطقه و حتی فرامنطقه می‌تواند باشد؛ همچنان که حضور ایشان نیز در طول حیاتشان، مهم‌ترین اتفاق منطقه جنوب غرب آسیا محسوب می‌شد. تحلیل شهادت سردار سلیمانی در این برهه توسط آمریکایی‌ها، با توجه به نظریه نورئالیسم تهاجمی جان میرشایمر ابعاد متمایزی را نمایان می‌سازد. طبق نظریه نورئالیسم تهاجمی که توسط جان میرشایمر و نزدیک‌ترین مشاور ترامپ ارائه شده است، نظام بین‌الملل گرفتار یک نوع آنارشی و بی‌نظمی است که در آن قدرت حرف اول را می‌زند و از این‌رو، کسی که بالاترین قدرت را دارد، حرف اول و آخر را باید بزند. استراتژی‌های آمریکا برای بیشینه‌سازی قدرت که شامل تهدید به جنگ و تحریم، تداوم بحران در منطقه و فرسایش آن در طول زمان و آتش‌بیاری معرکه و اختلاف‌افکنی میان کشورها برای نیل به اهداف موردنظر می‌باشد، توسط سردار سلیمانی و مکتب مقاومتی که شکل گرفت، متزل شده و خارج از چارچوب‌های راهبردی آمریکا تعریف می‌شد.

به تبعِ‌آن، تلاش آمریکا برای ثبات موازنه قوا از طریق ارسال پیام‌های بازدارنده به تمداران ایران، تشکیل ائتلاف‌های منطقه‌ای علیه کشور برهم‌زننده موازنه قوا مانند ائتلاف علیه جنبش انصارالله یمن و افزایش توان تسلیحاتی و نظامی کشورهای مخالف ایران در منطقه مانند کمک‌های تسلیحاتی میلیاردی آمریکا به عربستان سعودی و در نهایت با تشکیل برخی گروه‌های خشونت‌طلب و تروریست همچون داعش در منطقه جنوب‌غرب‌آسیا با احاله مسئولیت درگیری خود به این گروه‌ها، سعی در فرسایش و تحلیل قدرت جمهوری اسلامی ایران در منطقه و ایجاد موازنه قوا براساس منافع و راهبردهای خود نمودند که سردار سلیمانی در قامتِ پروژه مقاومت، تمام راهبردهای آمریکا را در منطقه زیرورو کرد.
ترامپ با نوررئالیسم تهاجمی خود برای بازگرداندن قدرت و اعتبار از دست رفته آمریکا در منطقه، با مشاهده برهم‌خوردن محاسبات منطقه‌‌ای به نفع مکتب مقاومت، تصمیم به ترور سردار سلیمانی به عنوان احیاکننده اصلی این مکتب می‌گیرد که نشان از عمل و کنش ترامپ در قالب نظریه نورئالیسمِ مشاورِ خود یعنی جان میرشایمر است.
همان‌طور که حضور سردار سلیمانی در منطقه و مبارزه ایشان در برابر گروه‌های تروریستی همچون داعش در طول چندین سال گذشته و احیای محور مقاومت توسط ایشان و آزادسازی کشورهای عراق و سوریه از فتنه داعش و مطرح‌‍‌شدن به عنوان نقطه اتکایی برای جنبش انصارالله یمن در برابر رژیم عربستان سعودی به شکل‌گیری مکتب مقاومت در ابعاد جدید و فرامنطقه‌ای شد؛ شهادت ایشان نیز فصل تازه‌ای برای مکتب مقاومت گشود که می‌تواند به شکوفایی بیشتر آن بینجامد.


                                                  افول ایالات متحده امریکا

مقدمه

شکی نیست میان افول و فروپاشی تمایز وجود دارد. افول را می توان مقدمه و آغاز فروپاشی دانست اما نشانه های آن نامحسوس‌تر است. در مورد آمریکا، هرچند در تبلیغات رسانه های این کشور تلاش می شود تا در بعضی از حوزه ها تحولات مطلوبی در حوزه های مختلف از جمله اقتصاد و فناوری به تصویر کشیده شود، اما همانگونه که حضرت آقا به آن اشاره کرده اند در واقعیت وضعیت اجتماعی، اقتصادی و حتی ی ایالات متحده در کلان و خرد با مسائل، مشکلات و بحران های زیادی مواجه است که به سادگی نمی توان آن ها را بر طرف ساخت، هر چند شاید بتوان با تلاش هایی تا حدودی این اتفاق را به تأخیر انداخت، لیکن این تمدن با توجه به بنیان های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود محکوم به سقوط و نابودی است. برای درک این واقعیت تشریح حوزه هایی که جامعه و دولت آمریکا در آن ها با چالش و زوال روبروست بسیار راهگشا خواهد بود، ضمن اینکه تلاش شده صرفا به آمار و گزارش های مؤسسات و نهادهای آمریکایی و غربی استناد شود:

  1. زوال قدرت اقتصادی و گسترش فقر و بدهکاری نظام آمریکا؛
  2. زوال تمدنی و سبک زندگی آمریکایی به عنوان زندگی آرمانی برای مردم جهان؛
  3. ناکارآمدی ساختارهای ایدئولوژیک (لیبرالیسم) در حوزه های مختلف مانند اقتصاد، ت و … ؛
  4. زوال ابعاد اجتماعی و گسترش گسست های اجتماعی به ویژه گسترش تبعیض نژادی؛
  5. زوال ی هژمونی آمریکایی در میان اذهان و افکار عمومی؛
  6. زوال نفوذ منطقه‌­ای آمریکا به ویژه در منطقه غرب آسیا به عنوان راهبردی ترین منطقه جهان.

۱- وضعیت اقتصادی

بدهی

آمریکا در پایان جنگ افغانستان و عراق ۷ تریلیون دلار بدهی داشت اما این بدهی در پایان سال ۲۰۱۸ به۵/۲۱ تریلیون دلار رسید. بر اساس پیش بینی فدرال رزرو بدهی آمریکا در سال ۲۰۲۰ به نزدیک ۲۴ تریلیون دلار خواهد رسید.

دولت ایالات متحده بر طبق آماری که مؤسسات آماری همین کشور به صورت رسمی ارائه می دهند، در حال حاضر دارای ۲۲ ترلیون دلار بدهی است که به صورت لحظه ای در حال افزایش می باشد.

کسری تجاری

موازنه تجاری آمریکا در چند دهه اخیر همواره منفی بوده است. کسری تجاری در سال ۲۰۱۵ بالغ بر۵۰۰ میلیارد دلار و در سال ۲۰۱۶ حدود ۵۰۵ میلیارد دلار بود. این رقم در دوره شش ماهه اول ریاست جمهوری ترامپ ۲۷۶ میلیارد و ۵۹۷ میلیون دلار اعلام شده است. بیشترین میزان کسری در رابطه تجاری با چین است که ۳۳ درصد کل کسری تجاری در نیمه اول سال ۲۰۱۷ را شامل می شود.

کسری بودجه

بر اساس آمار مرکز countryeconomy ، کشور آمریکا با کسری بودجه حدود ۷۰۰ میلیارد دلاری، دارای بیشترین کسر بودجه در جهان است:

شاخص برابری قدرت خرید

درحال حاضر نیز بر اساس شاخص برابری قدرت خرید که یک شاخص معتبر در اندازه گیری قدرت اقتصادی است چین با ۲۷ تریلیون دلار رتبه اول در جهان  وآمریکا با ۲۰ تریلیون دلار فاصله معنی داری با اقتصاد چین دارد.

افول در حوزه رقابت اقتصادی

آمریکا تا سال ۲۰۱۸ رقابتی ترین اقتصاد جهان بود که مزیت های بسیاری برای سرمایه گذاری و کسب و کار داشت اما طبق آخرین رتبه بندی IMD  در سال ۲۰۱۹ عنوان رقابتی ترین اقتصاد جهان را از دست داد و به رتبه سوم نزول کرد.

رشد نا موزون در آمدها و نابرابری اقتصادی و گسترش فقر

مطالعات مختلف نهادهای آماری آمریکا نشان می دهند که بخش قابل توجهی از افزایش درآمد طی دهه های گذشته در آمریکا به ثروتمندان اختصاص یافته است. همان طور که در گزارش دفتر بودجه کنگره آمریکا که در اکتبر ۲۰۱۱ منتشر شد آمده طی سال های ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۷ درآمد یک درصد پردرآمد جامعه به میزان ۲۷۵ درصد رشد کرده در حالی که رشد درآمد ۶۰ درصد میانی جامعه کمتر از ۴۰ درصد بوده است.

در بین کشورهای oecd بر اساسر آماری که سایت inequality ارائه کرده است آمریکا دارای بیشترین نابرابری اقتصادی است:

بر اساس آمار همین سایت آمریکا در بین کشورهای مذکور دارای رتبه چهارم فقر است

شاخص فساد اقتصادی

سایت جهانی پنهان کاری مالی (FSI) گزارشی منتشر کرده است که کشورها را بر اساس شاخص پنهان کاری مالی رتبه بندی می کند. این شاخص، کشورها را طبق میزان کمک نظام قضایی آن ها به پول شویی و همچنین کمک به تمام افرادی که قصد دارند ثروتی را که غیرقانونی به دست آورده اند، حفظ کنند، رده بندی می کند. در این رده بندی، هرچه نمره پنهان کاری مالی هر کشور بالاتر باشد، این کشور در جایگاه بدتری قرار خواهد گرفت. بر اساس این گزارش امریکا و سوئیس دارای بالاترین فساد سیستماتیک بوده و فاسدترین کشورها در جهان هستند.

۲- زوال تمدنی و سبک زندگی آمریکایی به عنوان زندگی آرمانی برای مردم جهان؛

در مورد سبک زندگ آمریکایی (American Life Style) که توسط رسانه های آمریکایی بسیار مورد تبلیغ قرار می گیرد نکات مهمی وجود دارد که حاکی از بحران های عمیق و نابسامانی های غیر قابل اصلاح است که در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت:

ازدواج و تشکیل خانواده

در مورد زندگی خانوادگی در آمریکا، شاهد کاهش آمار ازدواج و حرکت به سمت همزیستی های موقت و بدون ازدواج در آمریکا هستیم. این مسأله ناشی از دو عامل فرهنگی و اقتصادی است، یعنی از طرفی در رسانه ها، صنعت سینما، پوسترهای تبلیغاتی، نوع و میزان حضور دختران در جامعه و… محرک های جنسی افزایش یافته و از طرف دیگر هزینه های ازدواج و تشکیل و تداوم زندگی خانوادگی طبیعی رو به افزایش است. طبیعی است سبک زندگی و فرهنگ فردگرایانه آمریکاییان در کنار کاسته شدن از اهمیت دین و معنویت، جوانان را که طالب آزادی های بیشتر و تنوع لذت هستند در اثر این دو عامل فرهنگی و اقتصادی به سمت همزیستی های بدون ازدواج و عموماً ناپایدار سوق می دهد.

لین واردل استاد حقوق دانشگاه بریجهام یانگ اینگونه وضعیت خانواده را در آمریکا تشریح می کند: شوربختانه شواهد انبوهی وجود دارد که نشان می دهد خانواده آمریکایی سنتی، مفهومی در خطر نابودی است. آمارهای مختلفی حکایت از این دارند که خانواده های سنتی (مرکب از شوهر، زن و فرزندان) و زندگی خانوادگی در آمریکا در حال محو شدن است. یک عامل مهم فروپاشی خانواده در آمریکا فاصله گرفتن جوانان از ازدواج است. همزیستی خارج از ازدواج و همخانگی» موقتی در برخی از اقشار جوانان به میزان زیادی جایگزین ازدواج شده است.»

در گزارشی که از سوی مرکز تحقیقاتی پیو منتشر شده، آمده است که نرخ ازدواج در آمریکا (درصد کسانی که در سنین ۱۸ تا ۳۲ سال ازدواج می کنند) در میان نسل های مختلف به شدت کاهش یافته و به نسبت نسل ساکت (۱۹۶۰) ۶۵ درصد، به نسبت نسل پس از جنگ جهانی دوم (۱۹۸۰) ۴۸ درصد و به نسبت نسل ایکس (۱۹۹۷) ۳۶ درصد کمتر شده و در نسل هزاره (۲۰۱۳)  تنها به ۲۸ درصد رسیده است. تنزل نرخ ازدواج در آمریکا شدید و ژرف بوده. در حال حاضر آمریکاییان جوان ۱۸ تا ۳۲ ساله ای که ازدواج کرده اند، کمتر از نیمی (فقط ۴۰ درصد یا بیشتر) آمریکاییان جوانی هستند که سه نسل پیش (یعنی نسل ساکت) در همین سنین ازدواج کرده بودند. بعلاوه انتظار می رود که در چند سال آینده نرخ ازدواج حتی بیش از این کاهش یابد.» گزارش مرکز تحقیقاتی پیو خاطر نشان می کند که: بر اساس تجزیه و تحلیل جدید موسسه پیو از  داده های سرشماری ملی، بعد از چندین دهه کاهش نرخ ازدواج و تغییرات در ساختار خانواده، سهم بزرگسالان آمریکایی که هرگز ازدواج نکرده اند به شکلی تاریخی بالا رفته است. در سال ۲۰۱۲ از هر پنج بزرگسال ۲۵ ساله و بزرگ تر(حدود ۴۲ میلیون نفر) یک نفر هرگز ازدواج نکرده بود. درسال ۱۹۶۰ تنها حدود یک نفر از هر ۱۰ نفر(۹ درصد) از افراد در این طیف سنی هیچگاه ازدواج نکرده بودند.»

درصد مردان و ن آمریکایی ۲۵ ساله و بزرگ تری که هرگز اردواج نکرده اند از سال ۱۹۷۰ سیری شتابان گرفته، یعنی زمانی که این نرخ هم برای مردان و هم ن زیر ۱۰ درصد بود و امروزه به ۲۳ درصد مردان و ۱۷ درصد ن رسیده است. سهم کسانی که هرگز ازدواج نکرده اند از حدود چهار دهه، بیش از دو برابر شده است. در نتیجه طلاق بلاشرط آسان و پیامدهای آن، درصد بزرگسالانی که هرگز ازدواج نکرده اند به شدت بالا رفته است. مرکز تحقیقات پیو پیش بینی می کند که امروزه شاید از هر چهار آمریکایی بزرگسال یکی هیچگاه ازدواج نکند.

همجنس گرایی

رشد ازدواج همجنس گرایان شاهد دیگری است بر بحران سبک زندگی در آمریکای امروز. ازدواج همجنس با همجنس در ۳۷ ایالت از ۴۰ ایالت آمریکا قانونی است. در دو سوم ایالت های آمریکا که در آن ها اجازه ازدواج همجنس با همجنس داده می شود، قانونی شدن این نوع ازدواج بر اساس هیچ گونه روند دمکراتیک یا قانونگذاری مشروعی صورت نگرفته و تنها به احکام دادگاه های فدرال این کارانجام می شود.

ایالات متحده در ارتباط با ازدواج همجنس گرایان، خارج از عرف اکثر کشورهای جهان گام برداشته است. در حال حاضر تنها ۱۷ کشور (از ۱۹۳ کشور مستقل) اجازه ازدواج همجنس گرایان را می دهند – کمتر از ۹ درصد (تنها ۸/۸ درصد) کشورهای مستقل روی زمین. ظرف دو سال آینده دو کشور دیگر مثل ایرلند که اخیرا این کار را انجام داده، احتمالا اجازه ازدواج همجنس با همجنس را خواهند داد (فنلاند و اسلونی).

پدیده فرزندان نامشروع و فاقد خانواده

تغییر در سبک زندگی و هنجارهای جنسی حاکم بر جامعه و حرکت به سمت عادی سازی روابط آزاد در خانه ها و مراکز عمومی ناشی از ساختارهای ارزشی لیبرالی و سبک زندگی آمریکایی موجب رشد پر شتاب نسبت فرزندان نامشروع به کل فرزندان آمریکایی در ۶۰ ساله اخیر شده است. داده های بدست آمده توسط مراکز آماری آمریکایی حاکی از این است که از سال ۱۹۵۰ میلادی تا کنون، نسبت نوزادان نامشروع ۱۰ برابر شده و اکنون بیش از ۴۰% از نوزادان آمریکایی از پدر و مادرهایی متولد می شوند که ازدواج نکرده اند. نسبت فرزندان نامشروع در میان سفیدپوستان آمریکا از ۲% به ۲۹% و در میان سیاه پوستان از ۱۷% به ۷۲% رسیده است.

افراط گرایی جنسی و شیوع گسترده و خشونت جنسی

آمریکا رتبه اول به ن در میان کشورهای جهان را داراست.

واژه Rape معادل بدون رضایت قربانی است.

بسیاری از کارشناسان آمریکایی میان افزایش میزان بروز خشونت جنسی در جامعه آمریکا و سبک زندگی آمریکایی در اعطای آزادی روابط جنسی و اختلاط غیرکنترل شده ن و مردان ارتباطی مستقیم قائل اند. طبق گفته سازمان ضد خشونت های جنسی RAINN در آمریکا در شرایط کنونی هر ۹۲ ثانیه یک زن مورد آزار و جنسی قرار می گیرد.

سبک زندگی آمریکایی با ادعای آزادی جنسی امید داشت تا بتواند این غریضه انسانی را کنترل کند لیکن آزادی جنسی نتوانسته است از گسترش جنسی در این کشور جلوگیری کند، بلکه سبب دامن زدن به آن شده است. تا جایی که طبق گزارش شبکه ملی مبارزه با جنسی در آمریکا» از هر شش زن امریکایی، یکی مورد یا مورد تعرض در قرار گرفته است.

طبق گزارش این نهاد در اواخر قرن بیست و یک میلادی تعداد ۳۲۱٫۵۰۰ نفر در ایالات متحده در سن ۱۲ سالگی به بالا به طور متوسط در معرض یا جنسی در سال قرار گرفته بودند.

بر اساس همین آمار، اکثر قربانیان خشونت جنسی در آمریکا از سنین ۱۸ تا ۳۴ سال بوده که ۵۴ درصد از قربانیان را در برگرفته است و نسبت قربانیان ۱۸ تا ۶۴ ساله ۹۲ درصد از کل قربانیان خشونت جنسی را شامل شده است. ن و دختران آمریکایی به شدت در معرض سوء استفاده جنسی قرار دارند. با توجه به اسناد منتشره موثق در سال ۱۹۹۸ قریب به ۱۹ میلیون زن قربانی یا به عنف شدند و در مقایسه با مردان ۱۰ درصد در آمار کل ۹۰ درصد قربانیان جنسی زن بوده اند.

در مورد اثرات روانی به عنف در قربانیان زن ۹۴ درصد از ن که مورد قرار گرفته اند به مدت دو هفته پس از وقوع جرم دچار اضطراب شده اند در حالی که ۳۳ درصد از ن مورد به خودکشی فکر کرده اند در حالی که ۱۳درصد برای خودکشی تلاش جدی داشته اند.

مردان آمریکایی به ویژه دانش آموزان نیز مورد جنسی قرار گرفته اند و سه درصد مردان آمریکایی مورد و یا در معرض واقع شده اند. در سال ۱۹۹۸ میلادی ۲٫۷۸ میلیون مرد قربانی جریان در معرض و یا به طور کامل مورد آزار قرار گرفته اند.

طبق آمار فوق دانشجویان دانشگاهی بین ۱۸ تا ۲۴ ساله بیشتر از همسالان خود در همان سن که به دانشگاه وارد نشده اند از نظر جنسی مورد حمله قرار می گیرند در واقع نسبت قربانیان جنسی و تعرض به جنسی در آن گروه سنی پنج برابر بیشتر از کسانی است که در دانشگاه حضور ندارند یک فیلم مستند با عنوان سرزمین شکار توسط کربی دیک در مورد خشونت جنسی در دانشگاه های آمریکا تهیه شده که جزئیات شوک آوری را عرضه می کند وی گزارش کرد حدود یک چهارم دانشجویان آمریکایی از افراد داخل این دانشگاه در طول سال تحصیلی در داخل دانشگاه ها و نه در خارج از دیوار آن مورد آزار و اذیت جنسی واقع می شوند.

گزارش‌های ثبت شده پلیس آمریکا در سال ۲۰۰۹ نشان‌دهنده ۲۳۲ هزار و ۹۶۰ مورد به ن بوده است. در سال ۲۰۰۹ تقریباً هر ۴ روز یک کودک در آمریکا به دلیل آزار و اذیت جنسی کشته شده است. دپارتمان سلامت و خدمات انسانی آمریکا ۱۳۵ هزار مورد گزارش به کودکان را در سال ۲۰۰۹ ثبت کرده است. از هر ۵ دختر دبیرستانی (۱۴ تا ۱۷ سال) آمریکایی یک نفر به سوال آیا تاکنون مجبور به ارتباط جنسی شده‌اید؟» جواب مثبت می‌دهد. در ایالات متحده آمریکا یک سوم نی که هر ساله به قتل می‌رسند، افرادی هستند که توسط شریکان جنسی خود کشته شده‌اند. در ایالات متحده بیش از نیمی از ن معلول و یک سوم ن بدون معلولیت، جنسی را تجربه می‌کنند.

به گزارش موسسه  RAINN، ۴۴ درصد از قربانیانی (عمدتاً ن) که در آمریکا مورد قرار می‌گیرند، کمتر از ۱۸ سال سن داشته و ۸۰ درصد از آنان سن ‌شان کمتر از ۳۰ سال است. در این گزارش همچنین تصریح شده که سالانه ۲۱۳ هزار نفر در آمریکا قربانی جنسی می‌شوند. در سال ۲۰۰۷ این آمار به ۲۴۸۳۰۰ تن رسید. این آمار ظاهراً اعم از مردان و ن قربانی جنسی است اما بدیهی است که تعداد ن به مراتب بیشتر از مردان است. بنا بر همین گزارش، قریب به ۶۰ درصد از ات جنسی هرگز به پلیس گزارش نمی‌شود و از هر ۱۶ م، ۱۵ نفر حتی یک روز زندان هم به خاطر این جرم تحمل نمی‌کنند. همچنین این گزارش تصریح کرده که طی ۱۳ سال گذشته، ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر در آمریکا قربانی جنسی شده‌اند.

تولید محتوای مستهجن

بر اساس آمار سایت استاتیستا امریکا رتبه اول تولید محتوای مستهجن را در جهان داراست تا جایی که ۶۰ درصد سایت های تولید محتوای مستهجن توسط امریکا پشتیبانی می شود.

 

خودکشی در میان سربازان آمریکایی

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا بر اساس تحقیقی در اسفند ماه سال گذشته اعلام کرد: روزانه به طور میانگین ۲۰ کهنه‌سرباز و نظامی آمریکایی خودکشی می‌کنند؛ یعنی سالانه بیش از ۶ هزار نظامی جان خود از دست می‌دهند؛ باورکردنی نیست. این آمارِ سرسام‌آور یک تراژدی بزرگ است.» به گفته ترامپ، آمار خودکشی نظامیان آمریکایی ۱.۵ برابرِ افراد غیرنظامی است. وی در این باره گفت: خودکشی در بین کهنه سربازان آمریکایی ۱.۵ برابر بیشتر از دیگران است و نرخ خودکشی برای سربازان بعد از یازدهم سپتامبر، در ۱۰ سال گذشته به صورت قابل‌توجهی افزایش یافته است.»

به نوشته رومه یو.اس.ای تودی» از ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۶ هر ساله بیش از ۶ هزار سرباز یا بازنشسته نظامی آمریکایی جان خود را گرفته اند که تعداد کل این آمار به ۵۴ هزار نفر رسیده است.

از عوامل مهم خودکشی نظامیان، فشار عصبی ناشی از این باور در میان نظامیان آمریکایی است که جنگ های فعلی آمریکا هرگز پایان نخواهد یافت و نیز احتمال اعزام بی پایان (نظامیان به مناطق جنگی) در آینده. آمار خودکشی در میان نظامیان در حال خدمت و کهنه سربازان به ویژه نظامیان و کهنه سربازان زن، همچنان از موارد خودکشی در میان مردم عادی آمریکا بیشتر است. احتمال اینکه ن در ارتش مورد آزار و اذیت جنسی، تبعیض و جنسی قرار گیرند و با آسیب های روانی پس از آن رو به رو شوند، بیشتر از مردان است.

شبکه سی ان ان اخیرا در گزارشی اعلام کرد میزان خودکشی در بین نظامیان آمریکایی در سال ۲۰۱۸ بیشترین در ده سال گذشته بوده و تایید شده که مرگ ۶۸ نفر از افراد نیروی دریایی و ۵۷ نفر از تفنگداران دریایی خودکشی بوده است. طبق گزارش سالیانه سازمان کهنه سربازان آمریکایی عراق و افغانستان، در سال ۲۰۱۸ چهل و سه درصد از افراد گفته اند از زمانیکه به ارتش ملحق شده اند به فکر خودکشی بوده اند؛ این رقم در سال ۲۰۱۴ سی و یک درصد بوده است. میزان خودکشی کهنه سربازان از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ بیست و نه و نیم درصد افزایش داشته است و در سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ کمی کاهش داشته اما اکنون دوباره رو به افزایش است.

گسترش خشونت

– بر اساس آماری که سایتScienceNews  ارائه کرده است برزیل و آمریکا با اختلاف زیاد در رأس آمار میزان قتل توسط اسلحه در جهان قرار گرفته اند.

 

 

– براساس آمار سایت worldatlas  چهار شهر آمریکا جزء خطرناک ترین شهرهای جهان هستند:

St. Louis بندر سنت لوئیس در ایالت میزوری

Baltimore بالتیمور بزرگترین شهر و مرکز فرهنگی ایالت مریلند

New Orleans شهر نیواورلنز بزرگ ترین شهر ایالت لوئیزیانا

Detroit دیترویت بزر گترین شهر ایالت میشیگان

– آمار زندانیان: طبق گزارش موسسه تحقیقات ت جنایی (Institute for Criminal Policy Research آمریکا رتبه اول، بیشترین زندانی به نسبت جمعیت را در جهان دارد به میزانی که از هر ۱۰۰ هزارنفر در آمریکا ۶۵۵ نفر در زندان هستند که تقریبا ۷ برابر استاندارد جهانی است.

مصرف مواد مخدر

بر اساس گزارش دفتر سازمان ملل متحد در امور مواد مخدر و جرایم (UNODC): آمریکا رتبه اول درصد مصرف آمفتامین در جهان است.

 

 

در مصرف حشیش آمریکا رتبه دوم جهان را داراست، در مصرف کوکائین نیز رتبه سوم را داراست.

 

 

منبع:طنین


✔️ ﺍﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺦﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪنوری ﻋﻠﯿه قانون اساسی مشروطيت:

ﺑﻨﺪ۱- ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧ‌ﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﺗﺪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻗﺎﻧﻮﻥِ ﻧﻮ، ﺍﺑﺪﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ . ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺗﺪ ﺷﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﺳﻼﻡ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺶ مصادره ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ.

ﺑﻨﺪ۲- ﻋﺠﻢﻫﺎﯼﺑﺎﺳﺘﺎﻥ (یعنی ایرانیان پیش از اسلام) ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻣﺪﺣﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺧﺒﯿﺚﺗﺮﯾﻦ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
‏ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺕ ﮐﺜﯿﺮﻩ، ﻣﻨﺎﻓﯽ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻗﺒﯿﺤﻪ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ﻣﯽﺩﻫﯽ، ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﻬﻮﺩ ﻭ ﻧﺼﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﺑﯿﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﺎ، ﺍﻟﻘﺎﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺸﺮ ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺒﻬﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﻮﺏ ﺻﺎﻓﯿﻪ ﻣﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻀﻠﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ؟» . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﺿﻼﻟﺖﻧﺎﻣﻪ ‏( ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ‏) ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻗﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ : ‏ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ‏» ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ‏ﺷﺎﻉ ﻭﺫﺍﻉ ﺣﺘﯽ ﺧﺮﻕ ﺍﻻﺳﻤﺎﻉ»، ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﮐﺎﻥ مشرﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻝ ‏[ﺁﻥ]، ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ.
ﻧﻈﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﺼﺤﯿﺢ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻋﯽ ﮐﻪ: اﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺩﻭﻝ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﯿﮑﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﺎﻗﯿﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﮕﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ.» ﻓﺪﻭﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﻓﻌﻠﯽ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﺍﻟﺴﻼﻡ» ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺟﺎﻟﺴﯿﻦ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ، ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﮑﻢ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ. ﺍﯼ ﻣُﻠﺤﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ، ﻣُﻨﺎﻓﯽ ‏[ﺍﺳﺖ‏] ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻗﺒﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﻧﻮﻧﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ. ﺍﯼ ﺑﯽ‌ﺷﺮﻑ، ﺍﯼ ﺑﯽ‌ﻏﯿﺮﺕ، ﺑﺒﯿﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻣُﻨﺘﺤﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻑ ﻣﻘﺮﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﺩﺍﺩ‏[ﻩ] ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ.»

 (ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪ‌ﻧﻮﺭﯼ، ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺳﺎﺋﻞ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ، ﺻﻔﺤﻪﻫﺎﯼ ١٥١ تا ١٦٧)


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Fantacypaint